|
به نام خدای شقایق ها |
|
|
همیشه سخت است باور کنی روزی تمام میشود روزی مجبوری خداحافظی کنی
ولی شاید ..... ولی شاید اگر این خداحافظی نبود سلامی در کار نبود این روزها که میگذرد آخرین روزهای این دروان تحصیلی است جشنی گرفتیم ، لباسی پوشیدیم ، خندیدیم ولی همه در کنار خوشحالی کمی هم ناراحت بودند ناراحت بودیم از این که تمام شد ..... اصلن خداحافظی همیشه تلخ است هر کس ، هر کجا ، هر موقع اما همین بهانه باعث شد تا بعد از ماهها در جایی بنویسم که افتتاحش با ورود به همین دانشگاه بود و اولین مشتریانش همین هم قطاری هایی بودند که چند روز پیش از هم خداحافظی کردیم خداحافظی ای که شاید تا ابد ، شاید تا عمر داریم دیگر گذارمان به گذارشان نیفتد شاید دیگر نبینیم خیلی از همین هم کلاسی ها را ..... حکایت قطار است دیگر وهله ای کنار همیم و سپس تمام میشود ...... ایستگاه آخر ، ایستگاه خداحافظی است ، ایستگاه جدا شدن است اما هر خداحافظی ، گوشه دل انسان هزار خاطره میگذارد ..... که این روزها از جلو چشمانمان رد میشود این روزها ماهم تمام شدیم ..... گفتند فارغ التحصیل شدیم
نمیدانم شاید آن کسی که این نام را انتخاب کرد اشتباه کرد ، ولی شاید هم از گذاشتن نام جشن خداحافظی شرم داشت ..... آخر خداحافظی که جشن نمی شود ..... اصلن این روزها اینقدر خداحافظی ها غمگین بوده است که این خداحافظی دانشگاهی شاید میانشان گم باشد ... اما با همه ی خوبی ها وبدی ها ، سختی ها و آسانی ها ، حرف و حدیث ها دانشگاه هم تمام شد به همین سادگی لباسی پوشیدیم ، کلاهی گذاشتیم ، عکسی گرفتیم تمام شد و در اخر لحظه ها را گذراندیم به خوشبختی برسیم دریغا که خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذشت ..... ایستگاه آخر
+ تاریخ چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 0:36 قبل از ظهر
نویسنده سید محمد حسین
|
کاش یادتان باشد نویسنده ی این جا روزی با چه شوق و ذوقی می نوشت .....
می نوشت .....
+ تاریخ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:0 بعد از ظهر
نویسنده سید محمد حسین
|
این روزها از این که نمی آمدم بنویسم ، از این که بغض حرفهایم را میخورد ، از این که غم نفسم
را بند می آورد گاهی ، از این که مدام چشم به آسمان میدوختم که شاید بارانی ببارد ،بشورد ، ببرد ، پاک کند ، تمام شوم شاید این روزهای سخت لعنتی غمی نبود ما را نه حتی از درس و مشق و کنکور و سر در کتاب فرو کردن و خواندن و تنهایی و ..... و نه شاید حتی از این خبرهای بد ناگهانی که مدام این روزها شاید هرکدامشان باری بر این قلب سنگین شده بود سیلی های پی در پس روزگار را هم حتی ... فقط این روزها هر شب چشم انتظار خدا بودم یادم نمیرود در این شبهای سخت ، دقیقن همان موقعی که نفسم بند میآمد ، قلبم بازی در می آورد ، اشکم بند نمیآمد آن موقعی که هیچکس برای درد دلهایم نبود یادم نمی رود شب ها یی را که سر بر آغوش خدا میگذاشتم میگفتم آن چه به هیچکس نمیگفتم می شنید ، باور کنید می شنید ، دلداریم میداد خدا ..... باور کنید من میگفتم او گوش میداد گاهی آرام آرام ، گاهی فریاد میزدم ، گاهی شکایت میکردم از بعضی پیشش می شنید ، آرام می شنید فقط خدا بود که این ماهها تمام حرفهایی را گوش داد که شاید تا مرگم به کسی نگویم او بود که آرامم می کرد ، دلداریم می داد ، نفس تازه می بخشید به این نفس بند آمده مهربان من تنها یاور من بود در این روزهای سخت تنها پناهگاه من بود برای حرفهای ناگفتنیم تنها آرامش دهنده ام لذت گریه کردن در آغوشش را هیچ وقت یادم نمی رود در این شب های طوفانی هیچوقت یادم نمیرود هیچوقت الا بذکر الله تطمئن القلوب
+ تاریخ دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 2:55 بعد از ظهر
نویسنده سید محمد حسین
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین
با تمام زخم هایم . . . . دوباره می نویسم .
+ تاریخ سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 11:59 بعد از ظهر
نویسنده سید محمد حسین
|
![]() این روزها دوباره قهوه جوش قدیمی را از انبار وسایل بیرون آوردم فنجان کوچکم را نیز فقط این شب ها باید بنویسم . . . باید بنویسم . . . باید بنویسم که فردا یادم نرود چه روزگار سختی داشته ام امروز ........ ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت : این روزها اگر این مکان خاک میخورد بدانید نویسنده اش دل و دماغی برای نوشتن ندارد شما بگویید صاحبش زخمی است ... بگویید سفری رفته برمیگردد شــــــاید .... همین
+ تاریخ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 11:23 قبل از ظهر
نویسنده سید محمد حسین
|
با تمام اشک هایم ....
باز ... ناامیدانه خواهش میکنم بــــــس کنیـــــد ............ بـــس کنیــــــد ............. بــــس کنیـــد ...............
+ تاریخ دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 7:37 بعد از ظهر
نویسنده سید محمد حسین
|
راستش کلی مطلب نوشته بودم راجع به موضوع که همش تو یه چشم به هم زدن پاک شد ......
دوباره از نو نمی نویسم فقط خواهم نوشت : امسال دلم برای پیرزن و پیرمرد از همه جا بی خبری میسوزد که از خادم مسجد میپرسند : "هنوز ربنا نشده است ؟؟؟ "
+ تاریخ سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 6:48 بعد از ظهر
نویسنده سید محمد حسین
|
راستش روزها یا شاید ماهها ست میخواهم بنویسم .... میخواهم بنویسم از نسلی که در آنیم ...... از رنجی که می بریم...... از غم هایی که میخوریم .... از درد دل های نسل ما ..... از .... از..... از نسلی که به آن نسل سوخته میگویند .. نمیدانم اولین باری که این واژه را شنیدم چند سال پیش و کجا بود و اصلا یادم نیست از جایی خواندم یا در فیلمی دیدم فقط یادم هست آن روزها خیلی برایم سوال برانگیز بود که چرا این لقب شایسته ی جوانان این روز این مرز و بوم است ...... جوانانی که روزگارشان با شادی ها ی نسل قبل شروع شد ... جوانانی که وقتی به عرصه ی گیتی پا نهادند دوران شروع بود ...... دوران ساخت بود ...... دوران رفتن دیوها بود از این سرزمین ..... و شاید ... دوران آزادی بود ....... جوانانی که شاید نبودند آن روزهای تیر و توپ و ترکش ..... آن روزهای عشقبازی ها و هیجانات نسل قبل ..... آن روزهای شعار و فریاد و آزادی خواهی و استقلال طلبی ...... و شاید آن روزهای اسارت ........ ولی پدرانی داشتند ... مادرانی داشته اند ....که روزگارانی جنگیدند ، ایستادند ، کشته شدند ، مجروح شدند ، فریاد میزدند .... خون میدادند تا روزگار جوانان امروزشان اینگونه نباشد ! .......... تا جوان امروزشان در آسایش ، در آزادی ،در امنیت و در هزار" در" دیگر زندگی کنند شاید .......... تا جوان امروزشان طعم لبخند را از ته قلبش بچشد ..... از تمام وجودش حس ....... و با تمام قوه هایش درک کند ...... که ......... بی خیال اما چرا بی خیال ؟..... سالها خود را به بی خیالی زدیم تا شاید فرجی حاصل شود ..... تا شاید حرفی نزنیم که به کسی بربخورد .... تا شاید قدر زحمات نسل های قبلمان را با یک حرف نسنجیده از دست ندهیم ....... تا شاید آبروی خون های ریخته شده ی پدرانمان را حفظ کنیم .........تا شاید روزی نگویند روزگارتان را مدیون ماییـــــد اما اینقدر نگفتیم ، اینقدر خود را به بی خیالی زدیم ، اینقدر خشم ها و اعتراض ها و سوالاتمان را فرو خوردیم که این است اکنون روزگار نسل سوخته مان ........ اینقدر خود را در آرزوهای پدرانمان ، شهدایمان ، اماممان غرق کردیم .... این قدر بغض های شبانه ی خویش را فرو خوردیم ....... که شاید روزگار خوبمان هنوز نرسیده است ....... شاید چند صباحی که بگذرد ..... روزگار غم هایمان به سر می آید ...... و ان روز پدرانمان سر بلند میکنند و میگویند ....... دیدید روزگار این روزتان مدیون فداکاری های ماســـــــت ....... دیدید حاصل خون دادن های ما را ....... دیدید امنیت و آرامش امروزتان ماحصل آنچه ما کردیم است ......... اما هر چه صبر کردیم نه خبری از آرامشی شد که نسل قبلمان دم از ان میزد و شاید آرزوی آن را داشت ..... نه امنیتی برایمان آمد که پدرانمان به آن ببالند ..... و نه آزادی ای نصیبمان شد که شهدایمان برای آن خون دادند ......... این روزها جانبازمان ، پدرانمان ، مادرانمان ، بزرگانمان چگونه سر بلند خواهند کرد ...... میدان روزگار سختی دارند ، میدانم سخت است جلوی نسلی پر توقع سر بلند کردن ، میدانم نسل قدر ناشناسی هستیم و میدانم خیلی بیشتر ازآنچه آنان خواستند میخواهیم ..... اما آنها هم میدانند که روزگار امروز ما روزگار رویاهایشان نیست ..... دوران امروز ما آمال بر باد رفته شان نیست ....... امنیت امروز ما خواسته ی دیروز آنان نیست ....... ضجه های شبانه ، بغض های روزانه و گریه های پنهانیمان نبود آنچه به خاطرش خون دادند ، فریاد زدند ، جنگیدند .... دیوها را بیرون راندند ........ و اصلا شاید این روزها با خود میگویند ...... این قرارمان نبـــــــــــود
+ تاریخ یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 1:18 بعد از ظهر
نویسنده سید محمد حسین
|
![]() به زودی خواهم نوشت از ............................ نسل سوخته
+ تاریخ یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 2:59 بعد از ظهر
نویسنده سید محمد حسین
|
راستش خیلی وقت بود میخواستم در مورد این بازی های گروهی و این جام ها و المپیک ها و رخ داد های ورزشی بنویسم ................ حادثه هایی که شاید روزی پیدایششان فقط برای نزدیک کردن قلب های مردم دنیا به هم دیگر بود و یا شاید هم اصلا برای زورآزمایی و جنگ ........... این ملل بدبخت که شاید شاهان و بزرگانشان برای استراحت خویش این مردم بیگناه را به جان همدیگر می انداختند که هم نه مملکتشان آسیب ببیند و هم تفریحی کرده باشند از تماشای آن ............ به هر حال آنچه در دنیای امروز مهم است این جام ها موجبات نزدیکی دل ها و قلب ها را میان مردم پدید آورده آن طور که آنهایی که تا دیروز بر سر هر مسئله ی سیاسی به جان هم می افتادند امروز با هم طرفدار یک تیم شدند و شاید مجبورند چند صباحی کنارهم باشند هر چند مصلحتی ............ آنها یی که دیروز بر سر نژاد و ایالتشان درگیری داشتند امروز لباس یک رنگ میپوشند و سرود ملی واحد میخواندد و از موفقیت هم مسرور
میشوند . و جالبتر از آن این پدیده ها شاید مرهمی بر غمم ها و غصه ها ی مردمی باشد که اگرچه زیر قرض ها و بدهکاری ها له میشوند اما چند روزی حداقل برای برد تیمشان یا برای گل زدن بازیکن محبوبشان و یا از خوشحالی مربی دلخواهشان لبخند بر لبانشان می نشیند . و این و هزاران این دیگر باعث تا این روزها بنویسم از جامی که گذشت ، از قلب هایی که شاد شد و از دلهایی که شکست ............... این روزها شاید نقل هر محفلی بعد از سلام و احوال پرسی جام جهانی بود همه از همدیگر میپرسیدند و همه بی آنکه تخصصی داشته باشند تیم ها و داوران و مربی ها را نقد میکردند . شب ها شاید همین جام جهانی خانه ها را گرمتر میکرد و خانواده ها را به هم نزدیکتر .......... یکی از قیافه ی یوآخیم لو خوشش می امد آن یکی عاشق حرکات مارا دونا بود دیگری از رنگ نارنجی هلندی ها بدش می آمد آن یکی از داوران ناله میکرد و از قضاوت های ضعیف !!!!!
عده ای شرط بندی میکردند بر سر نتایج ، دیگران پرچم کشور مورد علاقه شان را روی صورتشان نقاشی میکردند ، هزاران نفر به میدان های شهر میرفتند تا شاید خوشحالی ها و ناراحتی هایشان را در کنار هم تقسیم کنند و این وسط دختر تماشاچی پیشنهاد ازدواج به رونالدو میداد !!!!! .
تماشاچی ای خودش را داخل زمین می انداخت تا شاید دست تبرکی به جام گوشه ی زمین بکشد . نمیدانست شاید برای همین کارش چندماهی باید آب خنک بخورد گوشه ی زندان . حکایت این بوق های آفریقایی ها که گوش خلق را کر کرده بود که بماند جای خویش .
عده ای هم مثل ما حسرت نبودن کشورشان را میخوردند و البته سعی میکردند فراموش کنند روزی کشورشان شکست خورد .و هر کدام تیمی را انتخاب میکردند تا حمایتش کنند گرچه شاید یک بار هم به آن کشور نرفته بودند و شاید اصلا نمیدانستند کشور مورد علاقه شان چگونه کشوری است . و حالا این وسط حکایت پیش گوهای این جام هم در جای خودش جالب بود .
اختاپوس و لاک پشت و خوک و جادوگرهای مختلف پیش گویی میکردند که میانشان قهرمانی با اختاپوس آلمانها بود که آنقدر پیش بینی هایش درست از آب در آمد که بعد از جام روزگارش از این رو به اون رو شد و کلی محافظ پیدا کرد ....... و ...... اما بالاخره دیشب با همه ی غم ها و شادی ها این ماراتن تمام شد و در آخر هم باز عده ای می خندیدند و عده ای میگریستند که شاید 4 سال دیگر ...............
راستش آخر راز این عدد 4 را نفهمیدیم که چرا اکثر انتخابات ها ، مسابقات ، رای گیری ها و .... هر 4 سال یک بار میشود ........شاید راز پنهانی باشد که روزی هشت پایی پیدا شود و پرده از آن براندازد.......
+ تاریخ سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 0:49 قبل از ظهر
نویسنده سید محمد حسین
|
![]() باران که می آید ، دلم که میگیرد گاهی ، قدم که میزنم زیر صدای قطره هایش ، ابرها که می آیند و نمیروند ، سیاهی که وقتی می آید تمام آرزویم میشود دست دراز کردن برای پایین آمدنشان ، یا شاید هم همان چشمان تری که این روزها نمیخوابند ................ چند وقتی میشود ابرها نمی ایند سراغم دیگر.........آن صدای زمین خوردن های کوچک قطره ها دیگر آرامش خیالیم را به هم نمیزند........حباب های دریای فکرم را دیگر باران از بین نمیبرد ،این روزها خورشید می آید که شاید نرود دیگر ، شاید که پسرکی زیر فشار گرمایش جان داد ............... شاید ابرها دیگر برای من نمیخوانند از حکایت روزهای بارانیشان......از شور و شوق قطره های دامانشان ..... از آن روزی که کودکی زیر صدای ابری خندید ، دخترکی دست شکسته اش را زیر ابرهای بی باران گرفت تا شاید ............... پسر همسایمان دفتر نقاشیش را که برداشت صفحه ی اول ، زیر آن خورشید پرنور، پیرمرد خسته ای را کشید که چشمان منتظرش رو به آسمان بود ، دستهای پینه بسته اش روی زلف های نخراشیده ، و مزرعه ی بی آبش عطشان یک قطره ........پسرک درختی کشید که مبادا پیرمرد زیر آفتاب برنجد ......... راستی حوالی منطقه ی ما این روزها هوای تازه ی باز نیامدن است ...... میدانی؟؟؟؟ ماهی های شهر ما این روزها در آب گریه هاشان غلت میزنند ..... روزگار بی بارانی است ....... میدانی؟؟؟ راستی یادم رفت بگویم رود شهر ما این روزها خشک خشک خشک است ....... نامه ام باید ساده باشد ، کوتاه باشد ، خالی از ابهام پس دوباره از نو مینویسم حال همه ی ما خوب است ، اما ................. تو باور نکن ...................
+ تاریخ پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 9:32 قبل از ظهر
نویسنده سید محمد حسین
|
|
|