تبليغاتX
ريحان

ريحان

به نام خدای شقایق ها

 

عيدتون مبارك

اميدوارم  سرزندگي و سرخوشي و سلامتي و سرمستي و سرور و سرحالي و سحر خيزي هفت سين زندگيتون باشه(البته اين آخري را چون كم آوردم نوشتم!!!)

 

 

بياين اول سال همون دعاي معروف را با هم بخونيم و بعدش هر دعايي داشتيم بكنيم

 

 

يا مقلب القلوب و الابصار/يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال/حول حالنا الي احسن الحال

                                                    ooo

 

بياين امسال از خدا بخوايم

همه چيز بده ولي نده اون چيزي كه خودشو ازمون بگيره

 

همه چيز بده ولي نه اون چيزي كه مصلحتمون نباشه

 

همه چيز بده ولي نه اون چيزي ايمانمون را بگيره

همه چيز بده ولي نه اون چيزي ما را به اون مشغول كنه و از خودش غافل

 

 

 

 

 

 

اميدوارم امسال سال رسيدن به آرزوهاي قشنگمون باشه

 

به قول خواجه:

 

سال و فال و مال وحال و اصل و نسل وتخت و بخت             

بادت اندر شهرياري بر قرار و بر دوام

سال خرم فال نيكو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقي تخت عالي بخت رام

 

 

ويا به قول يه شاعر ديگه:

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به خال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكويي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

 

 B35

و در ضمن اين شعر را هم خيلي دوست دارم كه ميگه

بهار اومد با يه بغل جوونه                 عيد را آوورد از تو كوچه تو خونه

چقدر دلم فصل بهاررا دوست داشت             وا شدن پنجره ها دوست داشت

بهار اومد برف ها را نقطه چين كرد                 خنده به دلمردگي زمين كرد

 

و در آخر اينم خودم گفتم كه :

زندگي شايد . . . . . . . . . . . . . ..

            عطر گلهاي بهاري باشد

                                               به همين زيبايي . .. . . . .

                                                                 به همين كوتاهي  .. . . . . . . . . .     

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط سید محمد حسین |


يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم


گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم


خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد

                              
بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم


جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم  

                            گل
شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم


ياور خويش بدانيم خداياران را


جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم


يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند


طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم


گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم


تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم


گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان


با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم


يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم


وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم


پر پروانه شكستن هنر انسان نيست


گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم


و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق


جز براي دل محبوب دعايي نكنيم


مهرباني صفت بارز عشاق خداست


يادمان باشد از اين كار ابايي نكنيم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط سید محمد حسین |


كاش هيچوقت فاصله ها حريف خاطره ها نشود……..

اين متنم يه دل نوشته مثل همه ي دل نوشته هايي است كه

يه روزي نوشته شد و يه روزي هم فراموش ميشه!

امسال كه داره ميگذره برام يه ساله جديد بود شايد تو عمرم يه

همچين سالی با اين همه اتفاقاي جور وا جور وجود نداشت.

اگه از نوروزش شروع كنم به يقين ميگم كه نفهميدم چطور گذشت

اونقدر سرمون تو درس ومشق بود كه سال نو شد و ما خواب بوديم!!!

تو بهارش هم اونقدر سرگرم تست و كتاب و جزوه بودم كه

 نفهميدم چطور بهارم اومد و رفت .شايد تو عمرم اولين بهاري بود

 كه دركش نكردم!ولي حالا كه كه خوب فكر مي كنم مي بينم

 چه خاطراته خوبي بود همون با هم درس خوندنا و

با هم تست زدنا و.....!! و تازه    يادم اومد كه جايي شنيدم

((لحظه ها را گذرانديم به خوشبختي برسيم دريغا كه خوشبختي

 همان لحظه هايي بود كه گذشت!!)) 

 تابستونه امسال اونقدر برام طولاني و كسل كننده بود كه

لحظه شماري برا تموم شدنش ميكردم.ولي حالا افسوس

 مي خورم كه چرا بهتر ازش استفاده نكردم.آخه يه بزرگي

می گفت((ما عادت داريم كه هر چي را از دست ميديم تازه

 قدرشا مي فهميم!))

     ولي از مهر انگار دورانه جديده زندگيم شروع شد ...دانشگاه.....

اونقدر دوستاي جديد پيدا كردم كه ديگه داشت دوستاي دبيرستانم را

 يادم مي رفت.

  فكر كنم يه تحولي تو زندگيم رخ داد! .....يه تحول بزرگ!!!          

 اول نميدونستم چرا؟                            

 اولش يه كم از اين تحول ترسيدم. گفتم نكنه..............(بي خيال!)

ولي يه بار يه جايي از يكي از بچه ها خوندم:

((من هنوز دارم مراحل خودشناسي را ميگذرونم))

این جمله شايدتو اون شرايط  جواب همه ي دغدغه هام بود!!!!

(يا شايد هم جوابه يه قسمته بزرگيش!) ولي آخر نفهميدم كه

 اون زمان اون مرحله را شروع كرده بودم يا تمومش كردم!!!!!!!

خوب بگذريم....

اواسطه پاييز بود كه خبره بستري شدنش بدن هممونو لرزوند

اون وقت با بچه ها قرار گذاشتيم شبا براش دعا كنيم قرآن بخونيم

 از خدايي كه بالا سرمونه بخوايم كه از كما برش گردونه

آخه نميدونيد چه خاطراتي باهاش داشتيم!

هنوز دو روز نگذشته بود كه خبره پروازش هممونو شوكه كرد!  

  هنوز صداي خنده هاش تو كلاسه پيش دانشگاهيمون

هنوز صداهاي نرمش كه آروم آروم جوابمون را ميداد و

هنوز صداي گريه ي بچه ي كوچكش تو مراسمه ترحيمش از يادم نرفته!!

آخه مگه ميشه فاصله ها حريف خاطره ها بشه! كاش هيچوقت فاصله اي

 نباشه كه بخواد اصلآ مقابله خاطره ها بايسته چه برسه به اينكه

 بخواد حريفش بشه!

هميشه اين شعر آزارم ميده كه    ((از دل برود هر آن كه از ديده برفت!))

آخه ميگن تو جهانه امروز عواطف داره زير پاي يه سري روبوت له ميشه!ا 

بايد اونقدرزمين بخوري و زمين بزني كه ديگه زمين خوردن يادت بره!!

آخه مگه ميشه . بابا به خدا حرمته خاطره ها و عواطف خيلي بيشتر

از اونه كه زيره پاي يه مشت آهن له بشه!!!

كاش نبوده باشيم مثل هزاران نفري كه وقتي اومدند دانشگاه خاطراته

قبلشونوپشت ميله هاي سرد دانشگاه چال كرند!

و كاش نباشيم مثل هزاران نفري كه وقتي از دانشگاه رفتند همه ي

 خاطراتشونو پشت همين ميله ها گذاشتندو رفتند!

به قول شاعر:

زندگي شهد گل است

            زنبور زمان مي خوردش

                               آنچه مي ماند ........

((عسل خاطره هاست))      

             پس با هم خاطره اي بسازيم كه هيچوقت فراموشش نكنيم!!       

یا حق

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |


"... من می دانستم.
نامزد نوروز تمام سال را به انتظار نوروز می نشيند، می گويد چه کار کنم، چه کار نکنم؟ می گويد يک شال گردن سبز برای نوروز می بافم که وقتی آمد بهش بدهم. اما موقع سال تحويل خوابش می برد. نوروز از راه می رسد، همه جا را سبز می کند و می رود. نامزدش از خواب بيدار می شود می بيند که نوروز آمده و رفته. می گويد ای وای چه خاکی به سرم شد! تا سه روز از غصه گريه می کند، روز سوم، اگر خودش را بيندازد توی آتش، آن سال هوا آفتابی و گرم است. اگر خودش را به خاک بيندازد، آن سال باد و خاک می آيد، و اگر خودش را پرت کند توی دريا، سال بارانی و خوبی در پيش است..." (سال بلوا – نشر ققنوس)

163

"... چه بوی آرام کننده ای داشت! بوی تاکستان های نيشابور در فصل بهار بود يا بوی نان تازه در کوچه های کودکی ام. نمی فهميدم. شايد هم بوی شرابخانه های بيهق بود، شايد، شايد...........

ادامش را با كليك روي عبارت زير بخونيد!!
.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |


 

عید نزدیک است

سفره ای فراهم آوریم

هفت سود سال را هفت سین کنیم

نیک یاران، گرد آن گلچین گنیم

ماه و سالها، یک به یک گره شدند              

بند سبز عمر ما شدند

سبزه را هم در بهار

آب برد، ما در کنار

بعد از آن هم غرق کار

سین ها و سالها هین می روند

دفتری در سینه ی ما می شوند

 

عید نزدیک است

خانه ای جارو کنیم

اندکی خود را به دیگری دهیم

ساغری از نفس پنجره ها سر بکشیم

کود مرده ی کدورت، ته باغچه بریزیم

وقتی از کنار گل رد می شوید

بوی تازه گل می شنوید

به سلامش پاسخی درخور دهید

تا بداند ما چو او

گل تازه داده ایم

 

عید نزدیک است

گوش کنید...

صدای پای بهار از جنوب می آید

کم کم

آهسته آهسته

دست سبز خود را

بر سر ما می کشد

ای صدای عید شنیده ها

بیدار تا...

سرود زنده ی بهار را

 با هم بخوانیم

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط سید محمد حسین |