تبليغاتX
ريحان

ريحان

به نام خدای شقایق ها


نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟

خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از

 "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم

داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و

غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را

بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر،

 در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و

انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه

نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:

"مريم مادر عيسى است".

yas2.jpg

و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:

خواستم بگويم:

فاطمه دختر خديجه بزرگ است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

فاطمه، فاطمه است.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط سید محمد حسین |


نیایش/ علی شریعتی

 

 

shariati

 

 

 

 

 


 خدایا :  به من زیستنی عطا کن که در لحظه 

 

  مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن

 

 گذشته است، حسرت نخورم، و مُردنی عطا

 

کن که، بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.بگذار تا

 

آن را، خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو

 

دوست می داری

.


خدایا :  تو، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت


خدایا : عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون .بدار


 
خدایا : به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن

.
 
خدایا : رشدعقلی وعلمی، مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.


 
خدایا : مرا همواره آگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی

 

قضاوت نکنم.


 
خدایا : جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.


 
خدایا : شهرت، منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.


خدایا : مرا در ایمان  اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم.


خدایا : به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا

 

 در خلوت عزلت نپوسم.


خدایا : به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن، بی همراه؛ جهاد، بی سلاح؛

 

کار، بی پاداش؛ فداکاری درسکوت؛ دین،بی دنیا؛ مذهب، بی عوام؛ عظمت، بی نام؛

 

خدمت، بی نان؛ ایمان، بی ریا؛ خوبی، بی نمود؛ گستاخی، بی خامی؛ قناعت، بی غرور؛

 

 عشق، بی هوس؛ تنهایی در انبوه جمعیت؛ و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛ روزی کن

 

. ……………………………. ادامه در ادامه مطلب  


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |


یه شب که من حسابی خسته بودم

 

همین جــوری چشامو بستـه بـودم

 

سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد

 

یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد

 

تــو خواب دیدم محشر کــبری شده !

 

محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده !

 

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن

 

ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن

 

چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه

 

به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه

 

میگه  چـرا این همــه لج می کنیـد

 

راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد

 

آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد

 

بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید

 

دلای غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد کنیــد

 

بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد

 

عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد

 

نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد !!

 

مــن بهتون چقد مـــاشالاّ  گفتــم

 

نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ  گفتـــم

 

من که هـواتونو همیشـه داشتـــم

 

حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم

 

امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد !!!

 

نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد !!!

 

هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد

 

از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد

 

یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟

 

این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟؟؟

 

حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن

 

خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین

 

از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد

 

بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد !!

 

از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي

 

از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي

 

گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست !!

 

پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست !!

 

چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن !!

 

مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟

 

خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن   !!!!!

 

اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن

 

ادامه را در ادامه ی مطلب بخونید............................

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |



آواز دلفين‌ها ‌- مسيح علي‌نژاد



زمان زيادي از رو‌زهاي گرم حضور گروه ما در منطقه آزاد كيش گذشته استdolphin_copy

اما هنوز چرخش رندانه دست‌هاي مرد جوان در

آسمان كوچك پارك دلفين‌ها

 چنان قدرتمند بر صورت و سيرت ذهن و خيال

 مانده است كه چرخش

 دست‌هاي مرد جوان ديگري در آسمان نقطه

ديگري از ايران كافي است تا

رقص دلفين‌ها دوباره در برابر چشمانم زنده

‌شود. حكايت غريبي است رقص

 و آواز دلفين‌هاي جزيره. پس از تحمل ساعت‌ها گرسنگي و بي‌غذايي،

 دست مرد جوان كه از سبد آذوقه بيرون مي‌آيد، دلفين‌ها معصومانه اما

هنرمندانه سر و بال مي‌جنبانند و سپس به لقمه كوچكي قانع مي‌شوند و

تن به خيسي استخر زيباي پارك مي‌دهند. با اشاره‌اي ديگر از سوي صاحب

 لقمه‌هاي از پيش مهيا شده، ناباورانه مي‌بينيم كه از گلوي اين بي‌زبان‌هاي

زيبا، صدا‌هايي هماهنگ اما ناهمگون به گوش مي‌رسد. مرد جوان مغرور از

 همراهي دلفين‌ها آواز غريب دلفين‌ها را رهبري مي‌كند، دلفين‌ها بلندتر

 مي‌خوانند، جمعيت به آوازخواني اين موجودات دلفريب دل مي‌بازد و آسمان

 جزيره پر مي‌شود از شور و شعف كساني كه هم‌پا و همراه شدن دلفين‌ها

با مرد جوان را به بزم نشسته‌اند. غافل از آنكه اين كنسرت با تمام زيبايي‌هاي

 بي‌نظيرش، سمفوني گرسنگي و گردن‌كجي و گدايي و گريه دلفين‌ها بود

براي لقمه‌اي كه به آن نيازمند بودند و اين احتياج بود كه آوازي چنين تلخ را

رقم زد تا مرد جوان بر آن ببالد و فخرش را به جمعيتي بفروشد.

اين روزها كه ساكنان قواي اجرايي و تقنيني ابايي از اعتراف به كمرشكن

شدن گراني و تورم در معيشت مردم ندارند و رئيس دولت تورم را <طعم

تلخ> تعبير مي‌كند و وزير بازرگاني هم در پاسخ به اعتراضات نمايندگان در

صحن علني مجلس، گراني را <غيرقابل كنترل> مي‌خواند شايد همدلا‌نه‌تر

 بتوان حكايت غريب احتياج و آواز دلفين‌ها را به حكايت غريب‌تر احتياج و نياز

ملتي كه اينك به گرد رئيس‌جمهورشان در سفرهاي استاني حلقه مي‌زنند

 تعميم داد .............

ادامه را با کلیک روی عبارت زیر بخوانید.......................


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |


خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن 

    خاطرات بایگانی زندگی های اداری

 

 

solitude


آفتاب زرد و غمگین پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی نیمکتهای خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری 

 

روی میز خالی من  صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها نامی ازمن یادگاری

  (قیصر امین پور)

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط سید محمد حسین |


گر به شوق كعبه خواهي زد قدم

 

                      سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور3

 

.....در تمام زندگي نتوانستم شكرت را به جاي

 

 بياورم از آن روز كه به دنيايت پاي نهادم

 

تو توانم دادي تو حافظم بودي تو جانم بخشيدي

 

 و تو مرا پشت و پناه بودي و تو مرا يار و ياور....

 

از آن روز كه انديشه ام دادي ,  كه اختيارم بخشيدي و از آن روز به من فهماندي

 

كه هستم و كجا آمدم... هرچه به ياد دارم گناههاي من بود و لطف هاي تو ....

 

توبه هاي من بود و بخششهاي تو ......دعاهاي خود خواهانه ي من بود و اجابت هاي

 

تو...زشتي هاي من بود و زيبايي هاي تو....كرم هاي تو بود و ناسپاسي هاي من.....

 

از آن روز كه در سختي هاي كوچك و بزرگ زندگي دستم را گرفتي  آن روز هايي

 

كه از لبه ي پرتگاههاي گناه  به عقبم كشاندي تا به امروز كه مرا به طواف خانه ات

 

 فراخواندي هيچ وقت شكرت به جاي نياوردم و نه اين كه نخواستم . نتوانستم......

 

خواستم بگويم خدايا دوستت دارم ديدم تو كجا و دوست داران تو كجا.....

 

خواستم بگويم خدايا عاشقتم ديدم نه تو در معناي عشق خلا صه ميشوي و نه عشق در

 

معناي تو....

 

خواستم بگويم خدايا شكر ديدم كه چه واژه ي ضعيفي است در برابر لطف هاي تو...

 

.و حال كه دعوتم كرده اي كه شايد به راهم بياوري هر سختيي در راه باشد

 

به جان ميخرم و با تمام وجود به سويت مي آيم و باز اميد وارم شايسته ي دعوتت باشم.....

 

و در آخر فقط ميتوانم بگويم ....

 

         اي كه مرا خوانده اي .............راه نشانم بده

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |