اگر پیاده هم شده است سفر کن. در ماندن، می پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ "شدن" انسان ها و تمدن ها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته ای، کر باز گشته ای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقی ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس نمان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته های ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه ای به بیرون می گشایند و پا به درون اروپا می گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می آورند حرفی نمی زنم که حیف از حرف زدن است. این ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته اند. چقدر آدم هایی را دیده ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده اند و با یک فرانسوی آشنا نشده اند. فلان آمریکایی که به تهران می آید و از طرف مموش های شمال شهر و خانواده های قرتی ِ لوس ِاشراف ی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده است؟ اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده ای اتاق بگیری که به خارجی ها اتاق اجاره نمی دهند. در محله ای که خارجی ها سکونت ندارند . از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش . "کن مع الناس و لا تکن مع الناس" واقعا سخن پیغمبرانه است. واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین ، با هنر، عشق. .......... ادامه در ادامه مطلب......................
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |
آب و برق! چون خانه های ابر که دارند آب و برق در توربین دیده دو یـــــــارند آب و برق! هم نور دیده ها زتو هم اشکشان ز توست این خانه ها ز لطف تو دارند آب و برق! شمشیر آبدیده ی قبضت زند چو برق زین قبضه قبض روح بیارند آب و برق! عمریست در کنــــار هم و مونس همند انگـار در مثل دو" بـِرار"ند آب و برق! رامند اگــــــــــر به ایمنی خود بها دهی ورنه ز جــــــان دمار بر آرند آب و برق آیند با هــــــــــــزار مشقّت به دست ما از آسمــــــان به خانه نبارند آب و برق! نیروی تو اگـــــــر نکشاند به زورشان تا هیــــــــچ خانه ره نسپارند آب و برق گه بین راه خسته و از پــــــــا فتاده اند در سیم و لوله زار و نزارند آب و برق هسته اگر ز خویش انرژی رهــــــا کند کم پشت گوش خویش بخارند آب و برق! حـــــــــقّ مسلمی است انرژی هسته ای این حـــــــقّ را ز کف نگذارند آب و برق یک عده بی ملاحظه اسراف می کنند از دستشــــان همیشه شکارند آب و برق گاه از فشار مصرف این عدّه ذلّه اند مضروب از این گروه فشارند آب و برق! گاهی به مثل اهل سیاست شبانه روز تبلیغ کرده ، اهـــــــــل شعارند آب و برق در لوله برق و داخل سیم آب می رود این روزهـــــا چه شعبده کارند آب و برق از روی و چشم خلق روند و جهند و باز بر حبّ خلـــــــق داعیه دارند آب و برق! شعــــــرم ز آبداری خـــود تابناک شد تا که بر این قصیده ی سوارند آب و برق شد آب و برق مصرفی شعر من زیاد در بیت بیت بنـــــــــــده قطارند آب و برق خواهم من از خدا رقــــــم سکته آوری در پـــــــــای قبض من نگذارند آب و برق! (بوالفضول الشعرا)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |
تـــا در جهــــــان بــــــود اثر، از جــــاى پاى تو تا نغمــــهاى بــــود به فلك، از نداى تو تا ساغر است و مستى و ميخوارگى و عشق تا مسجد است و بتكـده و دير، جاى تو تــــــا هست رنگــــــى، از سخــــن دلــپذير تو تا هست بويـــــى، از تو و از مدّعاى تو تـــــا هست واژه اى ز تــــــو در بين واژه هـــا تا هست رونقــــى ز تو و گفته هاى تو هـرگز نه آنچه در خور عشق است و عاشقى تا يك نشــــــــــانهاى نبود، از فناى تو (روح الله موسوی خمینی)
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |
آسمان حیاطمان ابری ست شیشه هامان همیشه لک دارد
مادرم در سکوت می سوزد قصه ای مثل شاپرک دارد
خسته در خانه های بالا شهر پشت هم رخت چرک می شوید
در میان شکسته های دلش غمی اندازه ی فلک دارد
زخم ها مثل روز یادش هست، درد سیلی هنوز یادش هست
پدرم رفته بر نمی گرد، مادر اما هنوز شک دارد
خواهرم هی مدام می پرسد، دستمان خالی ست یعنی چه؟
طفلک کوچکم نمی داند دست مادر فقط ترک دارد
بغض مادر شکسنتی، آنی ست، جانمازش همیشه بارانی ست
به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد
واز آن روز سرد برف آلود، که پدر رفت توی مه گم شد
آسمان حیاطمان ابری ست، شیشه هامان همیشه لک دارد
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |
شايد تاكنون واژه ي پلوراليسم به گوشتان نخورده باشد ولي شايد حداقل با كليت آن آشنايي داشته باشيد از همان جمله ي معروف فیلم مارمولك كه((براي هر كس راهي به سوي خداست))و اساس ايده و طرح اين موضوع نيز همين است كه همان تكثر گرايي ديني و غير ديني را بيان مي كند در زير چكيده اي از نظريات دكتر سروش در اين مورد را به صورت تيتر وار مي آورم در صورتي كه مطالعه ي بيشتر ميخواهيد مي توانيد به كتاب صراط هاي مستقيم ايشان مراجعه نماييد تا انشالله در فرصت بعد نقد آن را نيز بنماييم 1) نظريه ي قبض و بسط: *فهم افراد مختلف از متون متنوع است (اعم از متون فقهي و عرفاني و فلسفي و..)و كلام حق تعالي به دليل ذوبطون بودن بيشتر مشمول اين مورد مي شود. *تفسير متون نوعي پلوراليسم است(زيرا هر فرد با فهم خود برداشت متفاوتي ميكند و برداشت هيچ كس بر ديگري ارجعيت ندارد) *خاتم المفسرين نداريم 2 ) تنوع تفاسير از تجربه هاي ديني: *چون در مورد قرآن مواجه با امري واحد است اين مواجهه مي تواند به صورت هاي گوناگون باشد *خواه تجربه امر واحدي باشد با تفسير هاي گوناگون خواه امري متنوع باز با تنوع روبروييم از نظر گاه است اي مغز وجود (تفاوت در زاويه ي ديد آنهاست اختلاف مومن و گبر و جهود نه در حق و باطل بودن آنها) ........................................ با صد هزار جلوه برون آمدي كه من با صد هزار ديده تماشا كنم تو را 3) در حوزه ي دين داري وصل به حقيقت مهم است نه راه آن 4) علت وجود اديان مختلف كثرت حقايق و در هم تنيده بودن آنهاست بل حقيقت در حقيقت غرقه شد زين سبب هفتاد بل صد فرقه شد 5) اگر يك دين حق و بقيه گمره كننده باشد پس تكليف هادي بودن خدا چه مي شود؟ *اسلام همچون جاده اي آسفالت و اديان ديگر همچون جاده هاي خاكيند(لزومي در انحراف راه خاكي نيست ولي سختي آن بيشتر است) ((همه ي مومنان راه عيسي را پيش ميگيرند چه خود بدانند و جه ندانند))(حضرت عيسي) 6) در عالم امر خالص يافت نمي شود(همه ي اديان پاره ي ناقصي از حقيقتند و هيچ ديني خالص باقي نمي ماند و هيچ ديني اكنون دين بنيان گذارش نيست)) *((اگر در عالم حق خالص و باطل خالص بود هيچ كس به باطل رو نمي آورد))حضرت علي(ع) *پس حقيقت بايد در تمامي اديان جستجو شود . 7) دين داري هر فرد مخصوص جامعه ي خود اوست (دين داري اكثر افراد علت دارد نه دليل) *اكثر افراد از جمله مسلمانان با فرض ((دين من بر حق است))در مورد اديان ديگر تحقيق مي كنند 8) اگر فردي در خانواده اي مسلمان و ديگري در غير باشد پس تكليف عدل خدا چه مي شود؟ *اگر انسان بگويد دين من بهترين است پس غرور (آفت معرفت الله ) را دارد آنكه گويد جمله احمق احمقي است آنكه گويد جمله باطل او شقي است و در آخر: راهها براي رسيدن به خدا به عدد افراد است(حضرت علي(ع))
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |
ما حاشيهنشين هستيم. مادرم ميگويد: «پدرت هم حاشيهنشين بود، در حاشيه به دنيا آمد، در حاشيه جان كند در حاشيه مرد.> من هم در حاشيه به دنيا آمدهام ولي نميخواهم در حاشيه بميرم برادرم در حاشيهء بيمارستان مرد. خواهرم هميشه مريض است. هميشه گر يه ميكند، گاهي در حاشيه ی گر يه، كمي هم ميخندد. مادرم ميگويد: «سرنوشت ما را هم در حاشيهء صفحه تقدير نوشتهاند.» و هر شب ستارهء بخت مرا كه در حاشيهء آسمان سوسو ميزند به من نشان ميدهد. ولي من ميگويم: «اين ستارهء من نيست.» من در حاشيه به دنيا آمدم، در حاشيه بازي كردم. همراه با سگها و گربهها و مگسها در حاشيهء زبالهها گشتم تا چيز به درد بخوري پيدا كنم. من در حاشيه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم. در مدرسه گفتند: «جا نداريم.» مادرم گريه كرد. مدير مدرسه گفت: «آقاي ناظم اسمش را در حاشيهء دفتر بنويس تا ببينيم!» من در حاشيهء روز، به مدرسه شبانه ميروم. در حاشيهء كلاس مينشينم. در حاشيهء مدرسه مينشينم و توپ بازي بچهها را نگاه ميكنم، چون لباسم همرنگ بچهها نيست. من روزها در حاشيهء خيابان كار ميكنم و بعضي شبها در حاشيهء پيادهرو ميخوابم. من پاييز كار ميكنم، زمستان كار ميكنم، بهار كار ميكنم. تابستان كار ميكنم و در حاشيهء کار، زندگي ميكنم. من در حاشيهء شهر زندگي ميكنم. من در حاشيهء زمين زندگي ميكنم. من در مدرسه آموختهام كه زمين مثل توپ گرد است و ميچرخد. اگر من در حاشيهء زمين زندگي ميكنم، پس چطور پايم نميلغزد و در عمق فضا پرتاب نميشوم؟ زندگي در حاشيهء زمين خيلي سخت است. حاشيه بر لب پرتگاه است، آدم ممكن است بلغزد و سقوط كند. من حاشيهنشين هستم. ولي معني كلمهء حاشيه را نميدانم. از معلم پرسيدم: «حاشيه يعني چه؟» گفت: «حاشيه يعني قسمت كناره هر چيزي، مثل كناره لباس يا كتاب، مثلاً بعضي از كتابها حاشيه دارند و بعضي از كلمات كتاب را در حاشيه مينويسند؛ يا مثل حاشيهء شهر كه زبالهها را در آنجا ميريزند.» من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند كه بعضي از آنها را در حاشيهء شهر ريختهاند؟» معلم چيزي نگفت. من حاشيهنشين هستم. به مسجد ميروم، در حاشيهء مسجد نماز ميخوانم، نزديك كفشها؛ در حاشيهء جلسهء قرآن مينشينم. من قرآن خواندن را ياد گرفتهام، قرآن كتاب خوبي است. قرآن حاشيه ندارد. هيچ كلمهاي را در حاشيه آن ننوشتهاند. من قرآن را دوست دارم. همه چيز بايد مثل قرآن باشد. (قیصر)![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط سید محمد حسین |