تبليغاتX
ريحان

ريحان

به نام خدای شقایق ها

گفتم ببینمت مگرم درد اشتیاق

                    ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم

دیروز که آمدم آنقدر خسته بودم که نه از سلام و علیکها و دست و روبوسی ها چیزی

 فهمیدم نه از گل ها و پارچه ی حجکم مقبول و اسفند .

آنقدر گیج بودم که نمی دانستم چه گوهری را از دست دادم و خبر ندارم

تازه فهمیدم دلتنگی برای وطن چه حباب روی آبی بوده و احساس غریبی شهر غربت

 چه خیال خامی

تازه معنای زیبایی و عظمت را فهمیدم آن روزی که سرم را پایین انداختم و برای اولین

 بار تا نزدیک خانه ی معبود رفتم و ناگهان سر بلند کردم و ...........

تازه فهمیدم غربت چه وازه ی عظیمی است آن شب که در کنار قبرستان بقیع قدم

 میزدم و مردمی را می دیدم که پشت در های بسته آنقدر گریه و زاری می کردند که

 ناخوداگاه اشک در چشمانمان جاری می شد

تازه فهمیدم ظلمت چیست و دشمن کیست آن روزهایی که مسلمان نماها مفاتیح

از مردم می گرفتند و جانماز بر میداشتند و بر سر کسانی می زند که قصد بوسیدن

حرم دلدارشان را داشتند

تازه معنای انتظار را میفهمیدم آن نیمه ی شعبانی که مردم گریان به خانه ی کعبه

چشم دوخته بودند و منتظر قدم های مو عودشان بودند

 

و تازه آن روز ها را یاد می آورم و معنای دلتنگی را با تمام وجود حس می کنم.....

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |


با سلام خدمت همه ی دوستان

حال که به فضل الهی توفیق زیارت بیت الله الحرام و ائمه ی بقیع  برایم میسر  گردید به رسم معمول بر خود لازم می دانم از همه ی دوستان و همکلاسی ها خداحافظی و طلب حلالیت نمایم

به زبان دوستانه دیگه

خوبی که نداشتیم ولی اگه بدی کردیم اگه کسی را آزرده خاطر کردیم اگه سخنی گفتم که دل کسی لرزید اگر حرفی زدیم که موجبات ناراحتی دوستان را فراهم کردم اگر با کسی مخالفتی کردیم باور کنید که از روی قصد و غرضی نبوده و بگذارید به حساب جوانی و اینها دیگه

در آخر ضمن خداحافظی و التماس دعای خیر انشالله نایب الزیاره خواهیم بود

شاکرم حضرت دلدار صدا کرده مرا                    شاکرم بهر خودش یار جدا کرده مرا

از کجا لطف خدا شامل حالم شده است ؟        گوییا یار سفر کرده دعا کرده مرا

من کجا محفل ذکر سحر دلشدگان                   سبب از چیست که حق اهل بکا کرده مرا ؟
از خرابی گنه کیست نجاتم داده ؟                   آشنای حرم عشق خدا کرده مرا

روز پر معصیتم را چه کسی بخشیده ؟             سائل نیمه شب خوان بلا کرده مرا

این چه سری است که هم باده خوبان شده ام ؟    چه کسی پیرو خون شهدا کرده مرا ؟
از کویر گنه و معصیتم داده خلاص                    در گلستان دعا کیست رها کرده مرا ؟


 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |


پیرزن ایستاده بود توی صف.جوان خوش پوش پرسید:"مادر!آخرین نفر شمایید؟".
پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...واتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد.وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد،دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد.بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد.یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.توی همین فکر ها بودکه شاطر باصدایی خراشیده و کشدار دادزد:"پخت آخره ها".
"پخت آخر"یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اندبی خیال نان شوند.
پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن.صف چقدر کند جلو می رفت.یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.
پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر رابا چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید،دیگر خیالش راحت شد.

پیرزن تا آمدپانصد تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی درکارنیست.
شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت.خیلی راحت گفت:"تمام شد مادر،تمام".
بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان رابست.
پیرزن بغضش گرفته بود.
پسرک خوش تیپ،نان بدست،سر پیچ کوچه گم شد...

 (کامران نجف زاده)

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |


هلا نجابت شب آسمان گلدارت                                 لل          
عروس آینه پوش غزل گرفتارت

چه یادگار خوشی مانده شیخ لطف الله
به سقف گنبدی آسمان دوارت

شبیه خلوت کریاس و شور موسیقی است
نوای چکش و سندان میان بازارت

دلم شبیه به زنجیرهای اسلیمی
شده است پیچک و پیچاک بر سپیدارت

خداکند که میان چهل ستون آوار
شوم اسیر و نبینم به زیر آوارت

چه شد طراوت زاینده ای که می آورد
پرنده های سبکبال را به دیدارت

سی و سه بار به تسبیح اشک موییدم
مگردوباره ببینم صبور و سرشارت

چه کام ها که به کام تو تلخ شد اما
دوباره ملتمس دامن گنهکارت

نگفتمت که مخند و نگفتمت که بموی
که چشم شور فلک می کند نمک زارت

به حوض آینه پاشویه می کنیم تو را
مگر که سرد شود دست و پای تبدارت

خداکند که سیاهی نیاورد امشب
کلاغ های سیه چرده را به دیدارت

سعید بیابانکی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |