خزان خاموش
رفت خاموش از كنارم شعر در پائيز نيز در غبار آلود فصل خوب شعر انگيز نيز گفته بودم پيشتر وقتي كه برگرددخزان شكوه خواهم كرد با او ازدرشت وريز نيز گفته بودم باز در باران زرد برگها مي شوم از اشك خالي از شعف لبريز نيز گفته بودم باز وقتي بادها برخاستند طبع خواب آلوده را گويم تو هم برخيز نيز گفته بودم مي سرايم باز مرگ باغ را داغ آن گل را كه از من مي كند پرهيزنيز ليك ماندم در سكوت ورفت پائيزوكنون نيست برگي تاشود دمسازودست آويز نيز از سكوتم مي هراسم سخت با اين سوزها مي هراسم از حساب روز رستاخيز نيز 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |