تبليغاتX
ريحان

ريحان

به نام خدای شقایق ها


باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد

عید شما مبارک

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |


 

در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند.

مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز

فکري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است

هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو

بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست

چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند که کارشان به تلاغ کشيده شده

و چه بسيار آدم هاي کوچکي که نکشيده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد ديگر کسي از شوهرش سکه نمي خواهد و دايي

مختار هم از زندان در مي آيد. من تا حالا کلي سکه جم کرده ام و

مي خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم

تا بعدن به زندان نروم. مهريه وشير بلال هيچ کس را خوشبخت نمي

کند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود که زندگي سخت بشود

و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دايي

مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شايد حقوق چتر بازي

خيلي کم بوده که نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز

تفافق کرده ايم که بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمکي بدهيم.

هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري

خش خش هم مي کند! اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است

و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم

خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يک زير زميني بگيرد. مي گفت

چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار

هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد . ساناز

هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يک

خانه درختي درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش

شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.

آدم وقتي قهر مي کند بعد آشتي مي کند ولي اگر دعوا کند بعد

کتک کاري مي کند بعد خانومش مي رود دادگاه شکايت مي کند

بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان! البته زندان آدم را مرد

مي کند.عزدواج هم آدم را مرد مي کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود

خيلي بهتر است!

اين بود انشاي من

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |


وطن یعنی صف   نون  و  صف شیر        وطن  یعنی   همش   درگیر  ، درگیر

 وطن یعنی همین بنزین همین نفت            همین  نفتی  که  توی سفره ها رفت

 وطن یعنی  همین   سهمیه بندی             وطن    یعنی     کمربند   و    ببندی

وطن یعنی لیسانس ، علاف ، بیکار           همش چایی ،  همش قلیون  و  سیگار

وطن  یعنی  خیابان خواب ،  معتاد           پسرهای   فرار   ،      ای داد   ای داد 

وطن  یعنی   تموم   سهم   ملت              یه   تیکه    نونه    و     باقی  خجالت

وطن  یعنی   من و تو  در  محافل            ز   درد      اجتماع      خویش    غافل

وطن   یعنی    پلیس     پیشگیری            که   گیر  میده   بهت    تا    سن  پیری

وطن  یعنی   اداره   ،     زیر میزی          اگه  بیشتر  بدی  ؛   بیشتر  عزیزی !

وطن  یعنی  هزاران  پشت  کنکور           فدای    مدرک   از   گهواره   تا   گور

وطن  یعنی    هزاران  خونه خالی           زن   کوچه نشین    ،     مرد   زغالی

. . .

وطن  یعنی   همین  آیینه دق!                وطن  یعنی    خلایق   هر   چه   لایق

وطن  یعنی  تحمل ، تاب ، طاقت            وطن   یعنی      حماقت   در  حماقت

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |