تبليغاتX
ريحان

ريحان

به نام خدای شقایق ها

عید که میشود همه ی مردم شادند همه میخندند همه مهمانی میروند

انگار نه انگار تا همین دیروز زیر بار کلی قرض بودند و هزار

مشکل و بدبختی دیگه داشتند و از فردا هم.......

همه دور هم مینشینند و بعد از هزار تا تعارف و سلام و علیک و روبوسی و خوش آمدید باز شروع میشود آن بحثهای تکراری بی نتیجه......

آنقدر  تکرار مکررات خسته ام میکند که نمیدانی

از تورم و گرانی که بخش جدایی ناپذیر بحثها است شروع میشود تا بدقدمی

رییس جمهور در میدانهای ورزشی  و میرحسین و حالا انتخابات کی است؟ 

و باز یه کم گرانی و

 در مهمانی های سطح بالاتر بحران اقتصادی و اوباما و....

تا برسد به فوتبال و مرد دو هزار چهره و عربستان و جام جهانی و  کار و کاسبی چه

خبر و باز خداحافظی و کی بیایم بازدید و عیدی و تشریف داشتین و تمام...........


اما  آیاهیچ کس فهمید که حاجی فیروز ما در این عید سرد چطور خودش را زیر

سیاهی ها پنهان میکند که اشکهایش.........................................

 که دلتنگی هایش............

 که ناراحتی ها و غم هایش را هیچ کس نبیند و شادی میکند در ظاهر و به مردم میگوید بخندید

ببینید من چه قدر شادم ای مردم خمار بخندید دیگه.........

هیچ کس نپرسید حاجی فیروز ما هیچ کس را ندارد که تمام عید را منتظرش باشد

و کودکی که به انتظار پدر بماند تا بعد از عید بگوید: پدر عیدت مبارک

به قول صائب:

بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان                 مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

اصلا انگار نه انگار دیروز حاجی فیروز کوله بارش را برداشت و رفت و

هیچ کس نفهمید کجا رفت و همه هنوز آنقدر گرم شادی ها و خمار جشنند

که نفهمیده اند تمام شد .............................................

و بالاخره

هیچ کس نفهمید

هیچ کس نفهمید.........

که چرا دایی برکنار شد؟!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط سید محمد حسین |


موضوع: حرفهائی از نظر سیاسی بی ضرر

محل: درون تاکسی به سمت میدان احمدآباد

سن: ۵٧

می گوید: آقای میرحسین هم کاندیدا شده!

اصلا همشون به فکر قدرت طلبیند همشون میخوان پول مردم را بگیرن!

آخه اصلا هیچ فکر کردی چه جوری می خوای کشورو اداره کنی؟

گیرم که رای آوردی. کی رو می ذاری رئیس صدا و سیما؟ شورای نگهبانت کیان؟ کیا را میخوای بذاری تو مجلس؟

اصلا مگه تو چند نفر آدم دور و برت داری؟ برای سپاه چه برنامه ای داری؟ من خودم سپاهی بودم. این همه سپاهی را ول کردن توی شهر برای چی؟

نیروی انتظامی رو چه طور میخوای جلوشو بگیری؟ همین پلیسه، ولد الزنا دیدید چطور دم دروازه تهرون برای هیچ و پوچ جریمه م کرد؟ این همه بنز ریختن زیر پاهاشون، دریده شدن این طوری.

اصلا این آخوندها رو می خوای چه کارشون کنی؟

-       حرفش را قطع می کنم و کرایه را می دهم: بفرمائید آقا!

-       خرد نداشتین؟

-       نه، شرمنده.

-       بله عزیز من! کسی که می خواد بیاد حکومت کنه، باید فکر همه جاش رو کرده باشه.

راننده ای تحلیلی است. او انتخابات ایران را با انقلاب یا کودتا عوضی گرفته است.

باقی کرایه را پس می دهد و پیاده می شوم. بخشی از این مردم است.

مردم دم عید. عجول. پرکار. پی لقمه ای نان. همیشه نگران آینده. منتقد. و زیادی سیاسی.

(به نقل از وحید با تغییر)

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |


بهاریه نوشتن، کار آدمهای شاد است. آنها می توانند این جور بنویسند که مثلا ما شادیم و جهان هم عجب جای زیبائی است!

خوب،نه من شادم و نه جهان آن جور که در من و بر من می رود (یا از من برمی آید؟)، جای زیبائی است. چه کنم؟ لابد اگر بنویسد: از روزهای سگی سرشار؛ دیوانه‌ای درون تو فریاد می‌زد. ای سطرهای بی‌تنفس ِ نامشروع!

می گویند حرف جدید ندارید؟ عید مخاطب خود را خراب کرده است!

حالا مستی نوروز که از سرت گذشت، به یاد آر:

(کاین سبزه که امروز تماشاگه توست./ فردا همه از خاک تو برخواهد رست.) لذت غفلت مدام، ارزانی تو که غم جهان نداری و عجیب خوشی. چه کنیم که شب عیدی، مثل آدمی که لباس کهنه بپوشد، هر جا رویم زار می زنیم وسط مردم. آنها شادند. اقلا در ظاهر. مثل این که بهارشان واقعا آمده باشد. بهار ما را مثل همه چیزهای دیگرمان یک باره گرفتند. یا اینکه خودمان دادیم رفت. درست خاطرم نیست. خیلی گذشته خب. هی گذشت. تا یک روز فهمیدم دیر کرده. پی گیر که شدم، معلومم شد چند سال است نیامده. بی خبر. حالا سالهاست این قطار دیگر برنگشته. یکی به ایستکاه برود ببیند قطار ما کی می آید پس؟ نگرانم. شمائی که هرسال، برایتان سر وقت می آید و می رود! عیدتان مبارک. نوروزتان پیروز. چند سال به این سالها مانده؟

-       یه مردی بود حسین قلی، چشاش سیا، لپاش گلی.

غصه و قرض و تب نداشت.

اما واسه خنده لب نداشت./احمد شاملو

به نقل از نو بانگ کهن

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |