این روزها هر بار این کلمه را میشنوم ناخودآگاه ذهنم میرود
سمت آژانس شیشه ای با آن همه خاطراتش با آن همه حرفهای گفته و نگفته اش با آن همه
درسی که به ما داد و میدهد یادتان هست که ...؟؟ یادتان هست حاج کاظمی بود و عباسی و سلحشوری و هزار نفر
دیگه که هر کدوم نماد افرادی در جامعه ی آن روز و امروزمون بودن و هستن آن روزی که حاج کاظم گفت:خدایا تو را به فاطمه کمکم کن
زبونم گره نخوره بتونم دلایلمو بگم دیگه تفسیرش باشه با اهلشن یادتان هست حاج کاظم ما هیچکس را جز خدا و مردم نداشت که
مجبور بود آن ها را شاهد خود بگیرد و .......... یادتان هست حاج کاظم ما هم به اقدام علیه امنیت ملی محکوم
شد؟؟ یادتان هست آن روزی که هیچ کس را جز خدا نداشت مردی که
هیچکس نمیدانست چه کارهایی کرده بود و مردانی که شاید همه مدیون آنها بودند و آن
روزی که از حق خودش گذشت حاج کاظم ما و ..... یادتان هست حاج کاظمی را که به بی قانونی متهم شد؟؟ حاج کاظمی که گفت دود آن موتوری ها (یا شاید هم
.........ها)امثال او و عباس را خفه میکرد عباسی که با آن حال و احوالی که داشت چه رنجی می کشید و دم نمیزد..... همان سلحشوری که گفت بذارین بعد یه دهه ما حرف بزنیم که
هرچه تو این مدت گفین هیچی نگفتیم و........ حاج کاظمی که باز گفت جلوی نفسمان را گرفتند و فقط میگفت
خدایا.......... و........ و ......... و ............ حالا ما مانده ایم و هزاران حاج کاظمی که بدون هیچ جرمی و شاید
فقط به مجازات حق خواهی محکوم به اقدام علیه امنیت ملی شدند ..!! محکوم به بی قانونی شدند مرتد شدند و حتی تهدید به رد صلاحیت و بهایی بودن شدند عباس هایی که نه تنها کمکی بهشان نشد بلکه با آن حال وخیم
زندانی شدند و حتی ((نرگس)) هایشان از حال آنها خبر ندارند..!! و مردمی که شاید امروز تازه فهمیدند حق با حاج کاظم بود و
وقتی به یاریش شتافتند که..... دیگر باطوم بود و اسپری و زندان و چماق و اقدام علیه
امنیت ملی!!!! و مایی هم که فقط میگوییم: خدایا...........
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |
باز بوی باورم خاکستریست واژه های دفترم خاکستریست پیش از اینها حال دیگر داشتم هر چه میگفتند باور داشتم ما به رنگی ساده عادت داشتیم ریشه در گنج قناعت داشتیم پیرها زهر هلاهل خورده اند عشق ورزان مهر باطل خورده اند باز هم بحث عقیل و مرتضی است آهن تفتیده ی مولا کجاست نه فقط حرفی از آهن مانده است شمع بیت المال روشن مانده است با خودم گفتم تو عاشق نیستی آگه از سر شقایق نیستس غرق در دریا شدن کار تو نیست شیعه ی مولا شدن کار تو نیست بیت جمع ایستاده برنماز ابن ملجمها بسیارند باز
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |
آنگاه چنين خطبه خواند:
حمد براى پروردگار جهانيان . درود بر جدم سرور انبيا. راست فرمود خداى سبحان كه :
(سرانجام آنان كه بد كردند، آن شد كه آيات الهى را تكذيب كردند و به مسخره گرفتند.
اى يزيد! آيا همين كه زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را همچون اسيران به زنجير
كشيدى و بر ما مسلط گشتى ، پنداشتى كه اين مايه خوارى ما در پيشگاه خدا و كرامت و
منت خداوند بر رتوست و تو را نزد خدا احترام و منزلتى است ؟ از اين رو باد به دماغ افكندى
و مغرورانه به ما نگاه انداختى و شادمانه و غافلانه بر مسند نشستى ، چون ديدى كه دنيا به
كام تو و كارها برايت سامان يافته است و حكومتى را كه از آن ماست براى تو فراهم گشت !
آرامتر! اين قدر جاهلانه متاز! آيا سخن خدا را فراموش كردى كه فرمود:
(كافران مپندارند كه چون مهلتشان داديم ، براى آنان نيك است ، بلكه تا بر گناهشان بيفزايند،
و براى آنان عذابى خوار كننده است . ......................................
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |
میدانم چه افسوسی خوردی و باز میدانم سیگارت را روشن کردی و دستت را رویسرت گذاشتی و...
خانم بزرگ جانماز سبزش را جمع کرد و چادر نماز گلگلیش را از سرش برداشت و
گذاشت جلویت و
رویش را انطرف کرد تا اشکهایش را نبینی
و غرورت نمیگذاشت بلند شوی و یک لقمه به او بدهی و آرامش کنی و خانم بزرگ هی گریه کرد برایت
تا آخر بلند شدی گرامافون دربه داغانت را روشن کردی و(( شد خزان گلشنآشنایی ))استاد را گذاشتی و گفتی تو را به قرآن آبغوره نگیر بذار ببینیم چی کوفت میکنیم
گور بابای مصدق
اما میدانم ته دلت چیز دیگری بود دلت میخواست های های گریه کنی و اشک بریزی بر این مردم
میدانم میخواستی با مصدق درد دل کنی وبرایش اشک بریزی که او را میبرند به همین زودی ها
خانم بزرگ آمد کنارت دستمالش را برداشت و کلاه شابگاهیت را از روی طاقچه
روزی همین ازهاری را هم خواهند کشت حالا هی های و هوی کند روزی طبل رسواییش را میزنند
روزگار این رقم نمی ماند و بر ایش گفتی وگفتی آنچه در این سالها میخواستی بگویی و غرور کهنه ات
نمیگذاشت و بالاخره برایش درد دل کردی و خانم بزرگ هم با گوشه چادر
بالاخره آنقدر با او حرف زدی و زدی که چکمه پوش ها آمدند در خانه تان
خانم بزرگ قرآنش را داد بوسیدی و نگاهی به او کردی و محکم گام بر زمین نهادی که همسرت فکر نکند کم می آوری هیچوقت
تا لب در رفتی و بعد برگشتی و گفتی
مطمئن باش روزی محمد رضا شاه با همه ی عظمتش خواهد رفت!!
نمیدانم دیشب خوابیدی یا نه ولی میدانم صبح که بیدار شدی و
رادیوی قجریت را روشن کردی صدای خش دار ازهاری را شنیدی
بهش گفتی غصه نخور
تمام
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |
امشب لیله الرغایب است همان شب آروزها ی معروف خدایا تو را به فاطمه کمکم کن کمکم کن زبونم گره نخوره بتونم آروزهام را بگم ........ حرفهایی داشتیم برای گفتن وحرفهایی برای نگفتن و چه زیبا گفت ((ارزش هرکس به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد)) بیایید نگفته هامان را بگوییم بیایید امشب با خدایمان نجوا کنیم بیایید درددلهامان را به او بگوییم که جز او فریاد رسی نیست بیایید به او شکوه کنیم که غیر او پناهی نداریم شکوه کنیم از مصیبتی که بر ما میرود اگر دوست داشتید آرزوهایتان را در قسمت نظرات بنویسید
و بالاخره آن شب رسید
شکوه کنیم از بی حرمتیها
از ظلم
از دروغ
از نفاق
و از هزار ظلم دیگری که در این مدت کوتاه به ما رفت
به سید ما رفت
و.....
به وطن ما رفت
انگار خدا امشب به ما نزدیکتر است
امشب صدایمان را بهتر می شنود
مگر خودش نگفت
((بخوانید تا اجابت کنم شما را))
حالا داریم او را صدا میزنیم
او را فریاد میزنیم و به درگاه او دعا میکنیم
که نجاتمان دهد
که ظالمان را رسوا کند
که حق را پیروز کند
که.......
خودش گفت
((والعاقبه للمتقین))
و خودش گفت
((الملک لا یبقی مع الظلم))
خدایا از ته قلبمان آرزو میکنیم
روزهای سبزی که از ما گرفتند را ..
منطق سرکوب شده مان را میخواهیم
غیرت بر باد رفته مان...
و شادی سوخته مان ...
و کلی چیزکه کمتر از یک هفته از ما دزدیدند
دیگر ریاست برایمان اهمیت ندارد
قدرت در نظرمان کثیف شده است
دیگر میدانیم
((إن الملوک اذا دخلوا قریه أفسدوها و جعلوا أعزه أهلها أذله و کذلک یفعلون))
همین مرا بس.
بگذار آن که بر صدر است؛ مست، باقیِ ایام دولتاش را بگذراند
(( تلک الأیام نداولها بین الناس))
بگذار بخندند و خوش باشند و مکر کنند
که......
((مکروا و مکر الله والله خیر الماکرین.))
بگذار حرف از قدرت و حکومت بزنند
که زیبا کفت
چو بیشه تهی ماند از شیران نر سگان فرصت روبهی یافتند
و بگذار ..............
خدایا میخواهیم
آرزو میکنیم......
دعا میکنیم.......
که همانا.......
((ایاک والظلم لمن لیس له الا الدعا))
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط سید محمد حسین |